|
چهار شنبه 6 آبان 1394برچسب:, :: 14:19 :: نويسنده : بهاره
صدای زیبای باران می آید...یکی از زیبایی های خداوند.... دوباره دلم هوای اینو داره بره زیر باران و قدم بزنه ... می خوام برم تو این هوا... از این هوای بی نظیر لذت ببرم .... مامانم نمیزاره میگه سرما میخوری ... آخه ... من دوست دارم برم تو این هوا .... و دلم و با این بارون زیبا پاک کنم وغبار های وجودم را با این باران شستشو بدهم ... بگذار بخاطر این باران هم سرما بخورم ... مگر در شهر ما چقدر باران می بارد .... خیلی خیلی سالی 5 بار .... باران من تو رو دوست دارم ... سعی کن زیاد ب ما سر بزنی ... امروز حسابی همو از راه دور ملاقات کردیم حدود یک ساعت بیشتر من هنوز امید دارم فردا هم بیایی ....
***** داستان لبخند بارانی :
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او میایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه میایستی؟ یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم! امروز 6/8/94 باران خیلی خوب بود *__*
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |